#قشاع_پارت_415

-" هونیا برو کنار مامانم بشین. الان جنازه ها رو میارن بیرون.. برو.."
-" جنازه ی کی رو؟"
هرمان با گریه گفت:" بابا رو.. بابای بیچاره مونو.."
-" با... با.." قلبم انگار از تپش شونه خالی کرد. زانو هام خم شد و همین طوری مهرانو نگاه کردم. ارشیا سریع گرفتتم و داد زد:" امیر عباس!"
سریع یکی کمرمو گرفت و عرشیا عصبی گفت:" می شه لطفاً هواشو داشته باشی؟ معلومه چه مرگته؟! به خودت بیا مرد."
امیر عباس-" هونیا بلند شو.."
-" بابامو آوردن.. وای.. وای.. بابامو آورن.."
اسم بابا رو صدا زدن و صدای جیغ هدی و مامان اومد و امیر عباس سریع منو از اونجا دور کرد. سورن گریه می کرد، ترسیده بود..
جنازه ی بابا رو که آوردن همه لا اله الا الله گو دنبالش راه افتادند ولی من همینطوری انگار سر جام خشکیده بودم و چسبیده بودم به اون سکو..
پروانه –" مامان جان گریه کن.. امیر عباس الان قلبش می گیره انقدر بغض می کنه."
هاله –" می خوای یه دونه بزن تو گوشش تا از شوک در بیاد" امیر عباس برگشت غضبناک نگاهش کرد و با لحن عصبی ای گفت:" تو برو من می یام."

romangram.com | @romangram_com