#قشاع_پارت_414

-" مامان.. مامان خاک بر سرم چی شدی؟" سورن رو دادم به امیر عباس و رفتم طرف مامان و چند تا به صورتش زدم. عمو داریوش با هول زدگی یه پرستار صدا زد و بعد رو به عرشیا و هرمان گفت:" ببرینش.. حنانه جان.. حنانه.."
تا دو قدم دور شدن با حرص گفتم:" حنانه جان؟! چشم بابامو دور دیده می گه حنانه جان!"
امیر عباس- " هونیا.."
برگشتم نگاش کردم، نگاهش به سردی ده روز قبل نبود. سورن از بغضش خودشو به طرف من کش می داد. به سورن گفتم:" بمون می خوام برم پیش مامانی."
امیر عباس-" بیا با من کارِت دارم." به امیر عباس نگاه کردم. اصلاً مغزم قفل کرده بود. انگار تموم مسائل توی سرم با هم قاطی شده بود. به طرف اتاق مامان نگاه کردم. عمو رسول جلوی اتاق ایستاده بود. برگشت به طرف راه پله ها روی پله ها نشست و گریه می کرد. چشمم افتاد بهش. دلم سوخت. رفتم طرفشو گفتم: " عمو رسول، چرا گریه می کنی؟"
عمو رسول سر بلند کرد و با همون اشک هاش به امیر عباس نگاه کرد و مهران صدام زد:" هونیا!" نتونست ادامه بده و زد زیر گریه و گفت:" خدایا این چه مصیبتی بود؟ این چه بلاییه.."
عین مسخ شده ها فقط نگاهشون می کردم و کاری نمی کردم.. همه در تب و تاب عزاداری بودن ولی من انگار دنیا رو تو خواب می دیدم و فقط نظاره گر بودم. همه گریه و زاری می کردن. مات و حیرون لباس سیاه به زور همه تن کردم. همینطور بغض کرده و بهت زده به همه نگاه می کردم ولی نه گریه می کردم، نه حرف می زدم. انگار از شدت مصیبت کمرم شکسته بود و تو اغما بودم.
اون روز خاکسپاری به مهران و عرشیا جلوی در غسالخونه ایستاده بودن و مهران که نمی تونست بایسته و همینطوری از شدت گریه گاهی روی زمین می شست و به کمک عرشیا بلند می شد، نگاه می کردم که یهو از جا بلند شدم. زن عمو پروانه آرنجمو گرفت و گفت:
-" کجا مادر؟"
-" چرا اومدیم اینجا؟ هرمان چرا هی می شینه زمین و گریه می کنه؟ برم ببینم چی شده.." سورن رو تو ب*غ*ل زن عمو گذاشتم. زن عمو از جا بلند شد و برگشت امیر عباسو صدا زد.. رفتم طرف مهران و گفتم:" مهران! برای کی گریه می کنی؟"
مهران با همون حال نگاهم کرد و عرشیا اومد طرفمو گفت:

romangram.com | @romangram_com