#قشاع_پارت_413

عرشیا اومد جلوی روم ایستاد که طرف مامان نرم و امیر عباس آرنجمو گرفت و گفت: " هونیا بیا.."
-" چرا اینطوری می کنی ول کن.. مامان بابا چی شده؟! عمو.. عمو داریوش، مگه بابام سر کار نیست صبح.. همین صبح منو رسوند مترو.. «هونیا بابایی مراقب خودت باش، ناهار بخوری ها.. شب میام دنبالت» رسوند مترو رفت.."
هدی جیغ زد:" بابا مرد هونیا"
-" خفه شو، زبونتو گاز بگیر. دشمنش بمیره، باز سگ شددی دوست و دشمنو به مرگ و میر گرفتی؟"
هدی اومد با گریه اومد طرفم و صورتمو به احاطه ی دستش درآورد و گفت:
-" آبجی به خدا.. بابا رفت.. خدا بابا رو گرفت به خدا.."
-" بی شعور در مورد بابا اینطوری حرف نزن. "
سورن به گریه افتاد و هدی تا اومد حرف بزنه امیر عباس گفت: "هدی ولش کن.. ارشیا هدی و حنانه خانمو ببر.."
-" امیرعباس.. امیر عباس چی شده؟" برگشتم دیدم عمو رسول و مهرانن. مهران آشفته پرسید: " بابا کجاست؟ "
هدی رفت طرف مهران ، نتونست جلوی خودشو بگیره و زد زیر گریه و ضجه وار خودشو تو ب*غ*ل مهران رها کرد، مهران هم بی وقفه اشک ریختنو شروع کرد و هدی تو ب*غ*ل مهران مدام می گفت:" مهران بابا مرد، مرد.."
عرشیا:" حنانه خانم.. حنانه خانم.. هدی.. هدی مامانت غش کرد.."

romangram.com | @romangram_com