#قشاع_پارت_412
امیر عباس بدون این که بلند شه، بلند و جدی گفت: "عرشیا!"
هدی با گریه و هول شده گفت: "عرشیا.. عرشیا.."
عمو داریوش: " دارا! عرشیا! بس کنید توی این اوضاع.."
مامان روی از گریه ی زیاد روی زمین نشست. عمو به طرف مامان رفت و زیر آرنجشو گرفت.. بابا مرد.. عمو.. بابا مرد و عمو.. بابا سرِ کاره. کی گفته مرده، صبح منو رسوند مترو. من چرا اینجام؟ باید برم سرِ کار. شب هم بابا می یاد دنبالم سر ساعت نُه شبو..
از جام بلند شدم و امیر عباس با تعجب نگام کرد و گفت: " هونیا.."
-" مامان، چرا نشستی کف بیمارستان؟ اَه اَه پاشو.. هدی سورن و بده من باید برم."
امیر عباس آرنجمو گرفت. با اخم کمرنگ نگاش کردم، آهسته گفت: " هونیا، حال مامانت خوب نیست. به من گوش کن.."
آرنجمو از دستش کشیدم بیرون و رفتم طرف هدی که گریه می کرد و به من نگاه می کرد. سورن رو گرفتم و گفتم: " مامان به بابا بگو ساعت نُه تو ایستگاه منتظرشم. هوا سرد شه بچه ام سرما می خوره. به موقع بیاد ها."
مامان با شنیدن این حرفام انگار آتیش گرفت و ضجه هاش دوباره شروع شد و گفت:
-" مهراد.. مهراد.. ای خدا.. من بدون مهراد چیکار کنم.. بچه ام از مدرسه بیاد بگم بابات چی شد؟"
- " بابا چی شد؟!"
romangram.com | @romangram_com