#قشاع_پارت_410
-" الان همه رو از بالا دارن می فرستن پایین. "
-" یعنی چی؟! تا حالا همه بالا بودن. من می خوام برم یهو بخش حراست فعّال شد؟"
امیر عباس از پشت سرم گفت:
-"بریم تو ماشین..."
یکه خورده امیر عباسو نگاه کردم و گفتم: "چی؟!!!!"
برگشتم عرشیا رو که نگاهش به امیر عباس خیره مونده بود نگاه کردم و بعد به امیر عباس نگاه کردم و گفتم: " الان وقتشه؟! می خوام برم بابامو ببینم.." امیر عباس با دستش جلوی راهمو سد کرد و گفت: " همه رو دارن از بالا..." صدای جیغ اومد. با وحشت به طرف راهروی پله ها نگاه کردم. یهو تنم یخ کرد. با ترس به امیر عباس نگاه کردم. رنگ باخت. دلم هُری ریخت. جیغ دومو که شنیدم شناختم. صدای «هدی ـست». با ناباوری و تردید به امیر عباس گفتم:
-" صدای هدی ست؟"
امیر عباس آروم گفت: " هونیا باید.."
کیفم از دستم افتاد. همینطوری چشمام به پله ها خیره مونده بود که چشمام هم با دیدن هدی تایید کنه که چی حدس می زنم.. امیر عباس نزدیک تر شد و بازومو گرفت. تا هدی رو که با مامان همراه عمو داریوش ضجه می زدند دیدم، زیر زانوم خالی شد. امیر عباس گرفتتم، انگار سطل آب یخ روی سرم ریختن. همینطوری شوکه به هدی و مامان و عمو داریوش نگاه کردم. مامان ناله وار و ضجه کنان گفت:
-"هونیا، هونیا بابا رفت. رفت.."
امیر عباس جلو روم چمباته زد و صورتمو به طرف خودش برگردوند و گفت:
romangram.com | @romangram_com