#قشاع_پارت_409

نگهبان-" خانمِ محترم، من نه پرستار بچه ام نه اجازه ی چنین کاریو دارم."
-" آخه پس من چی کار کنم؟ بابام حالش بده."
همونطور سورن رو ب*غ*ل کردم های های گریه کردم و دعا کردم..
-"هونیا! "
سرمو به ضرب بلند کردم. عرشیا بود. سر و وضع ژولیده داشت. رنگش پریده بود. سریع از جا بلند شدم و گفتم:" عرشیا من یه ساعته اینجام. نمی ذارن بیام بالا. آخیش خدا به دلت انداخت بیای پایین. بیا سورن رو بگیر من برم بالا. چه بخشی باید برم؟.."
عرشیا همین طوری نگام می کرد، سورن رو طرفش گرفتم و گفتم:
-" عرشیا بگیرش دیگه لفتش نده. برم بالا ببینم چی شده، حال بابا بهتر شده؟ هان دکتر چی گفته؟ عرشیا با تو ام آخه."
سورن- "بابا"
برگشتم به پشت سرم نگاه کردم که سورن اشاره می کرد و دیدم امیر عباسِ که داره از پله ها میاد پایین. سرعتشو کم کرد و همینطوری به من خیره موند. برگشتم و به عرشیا نگاه کردم و گفتم:
-" خب حداقل یکیتون می اومدید پایین سورن رو می گرفتید. به عقلتون نرسید منو با این بچه راه نمی دن؟ "
سورن رو تو ب*غ*ل عرشیا گذاشتم و عرشیا گفت:

romangram.com | @romangram_com