#قشاع_پارت_408
ثریا-خدا باباتُ شِفاء بده
تا ثریا بیاد از دلشوره ی بابا مردم. صد بار به هدی زنگ زدم که اونا هم تو ترافیک گیر کرده بودن. اگر اتفاقی برای بابام بیوفته چی؟! این سوال داشت منو عین خوره می خورد. خدا می دونه که تا برسم بیمارستان چه به روزم اومد. از گریه و دعا هلاک شدم و هزار و یک نذر کردم..
اومدم از پله ها برم بالا که نگهبان گفت:
-"خانم.. خانم با اون بچه کجا داری می ری؟"
-" آقا تو رو قرآن بذار برم بابام حالش بده بالاست. منم تنهام کسی رو ندارم بچه امو بذارم پیشش"
نگهبان- "نمی شه خانم. نمی شه. بیا پایین."
با گریه و ضجه گفتم:" آقا تو رو خدا بذار برم بابامو ببینم. دارم از نگرانی سکته می کنم. جون بچه ات قسمت می دم."
نگهبان-" نــِ. مــی. شــه، خانم قانونِ، قانون. این بچه ی طفل معصوم گ*ن*ا*ه نداره می خوای ببری توی کلی میکروب و ویروس؟"
همون جا روی پله نشستم و هق هق کنان با گریه گفتم:" حال بابام بده، خدایا.."
موبایلمو در آوردم و شماره ی هدی رو گرفتم. جواب نداد. شماره ی عرشیا رو گرفتم. اشغال بود. شماره ی مامانو گرفتم. آنتن نمی داد.. وای خدایا من دارم از اضطراب دیوونه می شم. بابام الان تو چه حالیه؟ کجاست؟.. از جا بلند شدم و گفتم:
-" آقا می شه بچه ام یه لحظه پیشتون باشه من برم بالا.. " با گریه گفتم:" آقا بچه ام اذیت نمی کنه. به خدا من یه دقیقه ای می یام. آخه کسی موبایلشو از اون بالا جواب نمی ده حداقل من تلفنی حال بابامو بپرسم. آقا من داره دلم از دهنم در می یاد آخه."
romangram.com | @romangram_com