#قشاع_پارت_403

-دارا..دارا من نمی خوام با کسی با مردی یه زندگی دیگه شروع کنم..خواهش می کنم دست از سرم بردار...
دارا یه کم نگاهم کرد و چشماشو ریز کرد و دقیق نگاهم کرد و گفت:
دارا-اووم نه..نه نه هونیا نمی تونم
نفس عمیقی کشیدم و به خودم گفتم آروم باش هونیا اون عوضی اگر وارد زندگیت بشه داغونت می کنه...وارد زندگیم بشه؟!اون می خواد منو داشته باشه چون سادیسم داره می خواد آزارم بده چون از آزار دادن زن ها ل*ذ*ت می بره و حالا بعد گذر چند سال از سنش از عوض کردن کیس های مختلف برای آزار دادن خسته شده و یه کیس ثابت می خواد کسی که منت رو سرش بذاره که من از فلاکت نجاتت دادم،امیرعباس وقتی پَسِت زد من بودم که کمکت کردم،من پس انداخته ی امیرحسامُ بزرگ کردم،کسی سراغت نمی اومد من اومدم...تموم حرفاشو که قراره بهم بگه رو حفظم...
-دارا.. من..ازت متنفرم
دارا لبخندی ملموس و موذی و خونسرد زد و گفت:
دارا-ولی من خیلی وقته که بهت فکر می کنم! «دستشو روی قلبش گذاشت و گفت» پُرم از تو! «کثافت از چشماش نیتش می ریزه،با حرص نگاهش کردم و خواستم برم که گفت» لگد به بختت نزن،لگد به بخت دیگرون هم نزن
برگشتم نگاش کردم و گفتم:
-تهدید می کنی؟!
شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
دارا-تو سرم افتادی و باید به چنگت بیارم!

romangram.com | @romangram_com