#قشاع_پارت_402
دارا-بده من کیسه ها سنگینن
ایستادم و تأکیدی بالاجبار به آرومی گفتم:
-دارا،دار به خاطر خدا..برو چرا هر روز می یای؟!آبروم جلوی همکارام داره می ره...
دارا-چه آبروئی؟!اینکه پسری مثل من دنبالتِ باید مایه ی افتخارت باشه
-دارا!من به دردت نمی خورم،تو..تو مجردی..تحصیل کرده ای..خوش..خوش تیپ و خوش قیافه ای...باید بری سراغ دختری که.. «چشمامو رو هم گذاشتم،عوضی تو لیاقتت یه حیوون هم نیست کدوم دختر شأنش در حد توست آخه!؟» دحتری که لیاقتتُ داشته باشه...من تو رو به چشم «یه عوضی» .. برادرم می بینم...!
دارا-آ ! به خاطر خدا هونیا این حرفا رو بذار کنار چون من تو رو به چشم خواهرم نمی بینم تو نباید اینکارا رو انجام بدی،این بچه گ*ن*ا*ه داره،من می تونم بهت زندگی ای بهتر از اونچه که خونواده ی شریعتی بهت داده بودن بدم... «تو اگر مرگتُ بهم بدی همه چیز ل*ذ*ت بخش تر می شه!» از قدیم گفتن عقد پسرعمو دخترعموها رو تو آسمونا بستن! «سونه هاشو بالا داد و ادامه داد» تو زندگی تو مردای زیادی اومدن ولی مرد اصلی تو من بودم...من از تموم مسائل زندگی تو خبر دارم،کدوم مردی با سابقه ی تو حاضره باهات ازدواج کنه؟!
اول گُر گرفتم طبق ذاتم یهو گفتم:
-کی خفه می شی؟! تا یه دنیا رو از خودت خلاص کنی؟!
دارا خندید و گفت:
دارا-اینه هونیائی که من می شناختم
نفسی کشیدم تا اروم بشم و بعد به اطراف نگاهی کردم و روی پیشونیم دستی کشیدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com