#قشاع_پارت_401
بابا-بلند شو بریم بچه خسته شده،هانی بدو بابائی..رسول جان کاری نداری؟
عمورسول-نه زحمت کشیدید اومدید
بابا با امیرعباس هم دست داد و سورن تا متوجه شد از امیرعباس می خوایم جدا شیم شروع کرد از نو گریه کردن حالا با کلمه ی «بابا» ! ! !
امیرعباس-جان بابا؟بابائی برو منم می یام...
-سورن ! ! سورن ترو خدا بسته ...
سورن-بابائی..باباجی «منظورش باباجون یا همو عمورسول بود»
مهران-اَی بابا اینم فیلمیِ برا خودش ها..! (الان نصف خواننده ها به شکل نامحترمانه ای میگن شما صحبت نکن!)
عمورسول-امیرعباس تا جلوی ماشین ب*غ*لش کن آروم بشه...قربونش برم چطوری اشک می ریزه!
امیرعباس از ب*غ*لم گرفتش،چادرم میون دستاش گیر کرد نگاهم با ترس نگاهش با یه خشم پنهان و سردی مذکور به چشمام گره خورد..چادرمو خودم از میون دستاش کشیدم بیرون،اون رهاش نکرد نه اینکه بگیره ولی عکس العملی هم نشون نداد،همینطور به نگاهش ادامه می داد...یادم افتاد اولین باره که اینطوری با این پوشش می بینتم!راهمو کشیدم و پشت سر بابا رفتم...
***
دیگه از کارای دارا کلافه شده بودم،این رفت و آمدش و دنبالم راه افتادناش کم کم دیگه جنبه ی آبروریزی به خودش گرفته بود،هر روز تا دم قطار یه سره ویز ویز می کرد..به خدا به زور جلوی خودمو می گرفتم که جوابشو ندم و کاری نکنم که به ضرر بابا اینا هم باشه...دست بردار نبود مهران هم توی اوضاعی نبود که بهش بگم،به بابا هم چند بار گفتم که چیکار می کنه ولی بابا هم نمی تونست کاری کنه جز اینکه یکی دو بار باهاش حرف بزنه و جای اینکه دارا کوتاه بیاد بابا کوتاه اومد چون منفعتش به خطر می افتاد..کار..خونه..حتی ماشین هم بنام عموداریوش بود اگر یکی یکدونه ی عمو لج سر لج می افتاد کارمون در می اومد...
romangram.com | @romangram_com