#قشاع_پارت_400
مهران-کولی مامانتُ دیدی؟
سورن سرشو محکم به شونه ام چسبونده بود و هنوز از گریه نفساش بالا پائین می شد...
مهران-خوبه امیرعباس اینجا بود وگرنه ساختمون از گریه های شازده خراب می شد بچه است تربیت کردی ماشاءالله فراصوتِ حنجره اش!
دست رو سر سورن کشیدم و یه شیشه آب مقابلم دیدم دستاشو می شناختم..نگام روی حلقه ای که مامان ازش حرف زده بود موند،سفید و مربع شکل ساده بدون هیچ نگین یا طراحی..فهمید به چی نگاه می کنم که سعی کرد اون انگشتش رو پشت شیشه پنهان کنه،با لحن بسیار خشکش گفت:
امیرعباس-آب بده به بچه آروم بشه
شیشه ی آب رو گرفتم و گفتم:
-دست شما دردنکنه
حس کردم برادرشوهرمه..تو دلم غوغا به پا شد،قلبم ضجه زد هنوز محرمیم مگه نه؟تموم شده،تمومش کرده...دیگه راهی نیست...همه چیز به خط پایان رسیده،برادرشوهر..! آروم چرا می لرزی بدبخت هنوز بالا سرت ایستاده می پادَتِت..نلرز نلرز..مگه می شه از سرمای وجودش نلرزم؟!اگر همین پارسال بود می گفت «هونیا بیا آبُ بگیر بده بچه آروم بشه..پات هنوز درد می کنه؟چرا حواست نیست؟!» پامو ماساژ می داد و دوباره می پرسید «درد می کنه؟نُچ تو همیشه سر به هوائی نگرانتم به خدا»
بابا-هونیا،چی شد پسر شیرمردَم خوردی زمین؟!چیزیش نشده؟!
-نه بهونه گرفته
صدا رو ! ! ! وااای چه می لرزه و چه گرفته است!هر خنگی می فهمه که پشت این صدا یه بغضِ که هرآن ممکنه بترکه...
romangram.com | @romangram_com