#قشاع_پارت_399
مهران-محمدسورن تو ب*غ*ل عمورسول بوده...
-خاک بر سرم بچه ام چی شد؟!
با عجله به طرف بیرون حرکت کردم و مهران که هنوز تو چارچوب در بود گفت:
مهران-هول نکن تو سالن داشته بازی می کرده خورده زمین حالا آروم نمی شه،سالنُ گذاشته رو سرش...
ملیح مامان-مگه رسول اونجا نیست؟!
مهران-ساکت نمی شه که حالا خوبه...
دیگه مکالمه اش رو نشنیدم و از پله ها دوئیدم پائین،برای یه زمین خوردن که اینقدر دلواپسی لازم نیست ولی من کلی هول کردم،دل نگرون شدم،دلم به شور افتاد..به سالن رسیدم چشمم هیچ چیز جز پسر خودمو نمی جست همون قد و قوار و رنگ و روی سفید و موهای مجعد قهوه ای و کاپشن قرمز و شلوار جین...تو ب*غ*ل کیه؟!...پیداش کردم دیدم با تموم قوا جیغ می زنه و به گردنش آویزونِ،سریع دوئیدم طرفش اونقدر بی مهابا که ساق پام محکم خورد به پایه ی صندلی سالن ولی از حرکت نایستادم،صدای عمورسول از پشت سرم اومد:
عمورسول-بابا هول نکن هیچی نشده..!
عمورسول مگه سورنُ ب*غ*ل نکرده چرا صداش از پشت سرم می یاد؟!!!این افکار زمانی تو سرم اومد که سورنُ از ب*غ*ل ... گرفته بودم،سر بلند کردم،این قد بلند و هیکل چهارشونه قامت عمورسول نبود قامت امیرعباسِ!برای همین هم سورن اونطوری به گردنش آویزون شده بود ،اون کسی جز امیرعباسُ اینطوری ب*غ*ل نمی کنه...سورن با گریه صدام می زد:
سورن-مـــامــان...
خوبه صدام زد تا نگاهمو از چشمای سیاه بی احساسش بگیرم که فقط عین آهن ربائی عمل می کرد که با تموم قوا می خواست جنس آهن که چشمای من باشه رو به خودش جذب کنه...روی نیمکت نشستم تازه ساق پام به ذوق ذوق افتاد..با یه دستم سورنُ گرفته بودم با یه دستم هم ساق پام رو ماساژ می دادم...مهران هم به جمع اضافه شد و گفت:
romangram.com | @romangram_com