#قشاع_پارت_396

-روز اولی که رفته بودم مترو یه خانم مسنی بود که لواشک می فروخت وقتی منو دید با اینکه اولین باری بود که منو می دید بهم گفت «خدا بد نده چرا اینقدر نگران کشتی های غرق شده اتی؟!» یه خانم دیگه از پشت سرم گفت «خانوم!خدا که بد نمی ده این بنده ی خداست که خیر رو بد می کنه» «شونه بالا دادم و به سورن نگاه کردم و گفتم» کاش پشیمونی هم درمون داشت! «مامان دستی به روی سرم کشید و به مامان گفتم» دیشب با منم سرد حرف زد،توی نگاه سردش یخ زدم،با تموم دنیا سرد شده من شعله هاشُ خاموش کردم...
بابا طبق قرار اومد نبالمون و رفتیم بیمارستان،اول من توی سالن انتظار موندم تا بچه ها رو نگه دارم تا مامان بره بالا و بیاد...سورن تو ب*غ*لم نشسته بود و هانی باهاش توپ بازی می کرد و منم سرمو به زیر انداخته بودم و سعی می کردم خودمو با ذکر گفتن آروم کنم و از فکر این که ممکنه اون بالا امیرعباسُ ببینم بیرون بیام،چشمامو بسته بودم و تموم حواسمو به این ذکر داده بودم «علی به ذکر الله تطمئن القلوب» خدایا آرومم کن...
-هونیا ! ! ! «قلبم فرو ریخت،عمو رسول و مامان ملیح بودند،مامان ملیح بدون یه لحظه تعلل و بدون هیچ غرور و کینه ای منو سریع تو آ*غ*و*شش کشید و ب*و*سیدتم و گفت» نشناختمت مامان جون!
-سلام
انگار تموم رنجم اومد توی چشمام،عمورسول سرمو ب*و*سید و گفت:
عمورسول-وای،وااــی هونیا که نمی دونم کی سایه ی شرمندگی از تو از سرم می ره
-عموجون تروخدا
عمورسول-چرا نیومدی پیش ما؟!داد ستد این دو خونواده تمومی نداره
سورن خودشو کش داد تو ب*غ*ل عمورسول و ملیح مامان گفت:
ملیح مامان-اومدی لعیا رو ببینی؟
-آره ولی مامان بیاد پائین

romangram.com | @romangram_com