#قشاع_پارت_395
سورن-مـامـــان!
مامان-موتُ آتیش زدن مامان جان!؟
سورنُ که چشماشو می مالید رو ب*غ*ل کردم و بابا از جا بلند شد و کتشو پوشید و گفت:
بابا-ساعت دو حاضر باشید می یام دنبالتون،خداحافظ
سورنُ که چشماشو می مالید رو ب*غ*ل کردم و بابا از جا بلند شد و کتشو پوشید و گفت:
بابا-ساعت دو حاضر باشید می یام دنبالتون ، خداحافظ
تا بابا از در خونه رفت بیرون رفتم کنار مامان و گفتم:
-مامان،دیشب تو راه،امیرعباس...
مامان نگاهم کرد و دهنمو بستم و لبهامو روی هم فشردم و سرمو زیر انداختم که مامان گفت:
مامان-هیچی ازت نپرسید «سرمو بلند کردم و ناامید مامانُ نگاه کردم و گفت» حلقه ی ازدواج توی دستش بود،توی راه که بودیم زنش زنگ زد «تپش قلبم بالا رفت تموم جونم شد گوشکه مامان بگه چی گفته،چطوری حرف زده...مامان نگام کرد و یه لقمه کوچیک به سورن داد و گفت» نمی دونم از سر معذبیش بود یا واقعا همیشه اینقدر جدّی و سرد باهاش حرف می زنه..! «باهاش سرد حرف زده...قربون صدقه اش نرفته مثل من باهاش حرف نزده ، شاید معذب بوده جلوی مامان اینا قربون صدقه ی زنش بره...مأیوس مامانُ نگاه کردم و مامان با ترحم نگاهم کرد،سر سورنُ ب*و*سید و گفت» هونیا؟یه کم بسسپار به دست خدا چرا سست شدی؟!
لبخندی تلخ زدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com