#قشاع_پارت_394
-همه خوب می شن الا این دل پاره
اره ی من...وای خدایا این دیگه بدترین تیری بود که به قلبم خور...
سفره رو جمع کردم و رفتم ظرفا رو شستم ولی صورت امیرعباس یه لحظه هم از جلوی چشمم دور نشد یه لحظه دست از غلط گفتن برنداشتم و اشکام به بارش نامحدودش ادامه داد...
صبح که بیدار شدم دیدم مامان اینا اومدن،داشتن صبحونه می خوردند که من سر رسیدم..بابا تا دیدتم گفت:
بابا-امروز نمی ری؟
-سلام،حال لعیا چطوه؟
مامان-فعلا بستریِ می گن زمان زایمانش نرسیده و هر لحظه هم امکان وضع حملِش هست..مهران هم با دکترش صحبت کرده اگر تا فردا زایمان نکرد سزارینش می کنند...
-امروز می رید دیدنش؟
بابا-آره اگه می خوای بیای بمون خونه،می خوام بیام مامانتُ ببرمش تو رو هم می برم
-آره باید برم ببینمش
مامان-خیله خب پس اگر سر کار نمی ری بذار اون بچه هم بیشتر بخوابه
romangram.com | @romangram_com