#قشاع_پارت_393

مامان-وا ! ! ! یعنی چه؟!!!هونیا بیا غذای هانی رو بده،خودتم بخور ها گرسنه نخوابی..
-منم می خوام بیام
مامان-تو کجا این دو تا بچه پیش کی باشند؟!
-پس به من خبر خوب بدیدها
مامان-باشه نگران نباش
مامان اینا رفتن اما من موندم و اون نگاه و تن صدای امیرعباس که همه اش بوی فراموشیمُ می داد،هاله کار خودشو کرده بود،امیرعباس دیگه هونیا می خواد چیکار؟!حتی بعد این چند ماه نگاهش رنگ دل تنگی هم نداشت..همینطوری به دو تا بچه ها غذا می دادم و گوله گوله اشک می ریختم و به خودم تف و لعنت می فرستادم...
هانی-آبجی چرا گریه می کنی؟!
-نگران لعیام
هانی بلند شد ب*و*سیدتم و گفت:
هانی-نگران نباش آبجی لعیا هم خوب می شه
سری تکون دادم و زیر لب گفتم:

romangram.com | @romangram_com