#قشاع_پارت_391
بابا-هونیا!چرا تو نمی یائید؟!به مهران و عرشیا بگو ادا بازی درنیارن مامانت شام درست کرده بیان شام بخورن بعد برن..هونیا؟
چشم از چشم های سردش گرفتم و به طرف بابا برگشتم و گفتم:
-بیا
بابا-چیه!؟ «بابا از حالم ترسید سریع دمپائی پوشید و اومد تو حیاط به طرف در نگاه کرد و بعد سریع به من نگاه کرد و گفت» برو بالا الأن می یام..سلام عموجون
امیرعباس-سلام از منِ،عمو خوبید؟
بابا-بچه کوشن؟رفتن؟!
امیرعباس-نه اومدن راه بیفتن لعیا دردش گرفت منم تا الأن بیمارستان بودم دیگه دیدم با بچه نمی شه بیمارستان بود اینه که آوردمش،بی تابی مادرشم می کرد و ...
بابا-لعیا چطوره؟الأن اوضاعش چطوره؟
امیرعباس-نمی دونم می گن درد زایمان نبوده و هنوز وقت داره و فعلا بستریِ
بابا-تو داری می ری اونجا؟
امیرعباس-آره،صبر کنم شما هم بیائید؟!
romangram.com | @romangram_com