#قشاع_پارت_390

مامان-مهراد بهت بگم من این بار دیگه نمی ذارم این بره تو خونه ای که دل من مثل تموم این سال ها آویزون باشه بهت گفته باششم
-برو به عموداریوش بگو پسرشو رام کنه رَم کرده،چشمش به زن بیوه افتاده؟!برای من حرف از غیرت می زنه!من هنوز صیغه ی امیرعباسم،هنوز شرعا شوهرمه غلط کرده که این حرفُ به من می زنه غلط کرده...
بابا-خیله خب با عموت حرف می زنم ولی کار تو هم اصلا درست نبود
صدای زنگ اومد..با یه حالی گفتم:
-سورنُ آوردن
دوئیدم طرف حیاط و در رو باز کردم چشمم فقط سورن رو دید دستشو طرفم دراز کرد و گفتم:
-سلام مامان الهی من فدات بشم پسر من..مرد من..قربونش برم..مامان بمیره برات... «باز عرشیا شیطنتش گل کرده سورنُ گرفتم و گفتم» عرشیا ول کن دیگه عه!
سر بلند کردم دیدم عرشیا نیست امیرعباسِ!بند دلم پاره شد،قلبم هری ریخت،داشت نگاهم می کرد..نگام می کرد ولی فقط نگاه بود انگار هیچی توی این نگاهش نبود..اون حرارت اون عشق اون التماسی که روز آخر توی چشماش بود..خدایا این چشمای عشق من نیست حتی دگه با چشماش صدام نمی زنه..انگار عکس یه جفت چشم روی صورتش بود درست عین یه عکس بی جون بود،آهسته سورنُ رها کد بین دستام و سورن به گردنم آویزون شد..از نگاه خودم خجالت کشیدم و صورت سورنُ ب*و*سیدم و گفت:
امیرعباس-عمو مهراد خونه ست؟
امیرعباس!!؟!؟امـــیر؟!!!صدات چرا اینطوری سرد جدّیِ؟! ! !؟چی به سرت آوردن؟!!!تو امیرعباس من نیستی،دارم از سرمای وجودش یخ می زنم،چه بلائی سرش اومده؟این همه مدت دوری منو بی قرار کرده اونو تبدیل به یه کوه یخ کرده؟!
یه قدم به عقب رفتم و بابا از ایوون گفت:

romangram.com | @romangram_com