#قشاع_پارت_389
دارا-آخه خاک به سرت،دلتو خوش کردی به دو تا من راضی تو راضی گور بابای ناراضی؟ نمی دونستی بدون،شش ماه ه دو نفر زیر یه سقف نباشند و متارکه داشته باشند عقدشون فسخِ!
-نکنه تو شرع و دینُ تعیین می کنی علامه ی دهر؟!ولم کن...از نظر من تو قاتل امیرحسامی،قاتل روزای خوش من و لعیائی..ازت متنفرم،متنفر...
«از اتاق رفتم بیرون و رفتم تو اتاق مامان اینا و تا زمانی که عمو اینا برن هر کاری کردن هم نیومدم بیرون...
بعد از اون روز دارا ول کنِ قضیه نبود که نبود،چندین و چند بار اومد مترو و حرفاشو تکرار کرد،با بهونه های مختلف کادو و گل می خرید..ولی نفرت من ازش بیشتر می شد که کمتر نمی شد...»
اون روز عمو اینا که رفتن بابا با عصبانیت در رو باز کرد و گفت:
بابا-این چه کاری بود؟!
-من باید بپرسم این چه کاری بود!من رفتم کار می کنم که سربار نباشم بازم سربارم؟باید حالا خونه بگیرم؟یه سال نگذشته می خوای منو به نفر چهارم بدی؟!
بابا-چی می گی تو؟!؟!!
-دارا بیشور اومده تو اتاق می گه می خوام سرپرستی تو و بچه اتُ به عهده بگیرم عوضی
بابا اول گنگ نگام کرد و بعد فکری کوتاه کرد و مامان وارفته گفت:
مامان-مــهراد!بابا-به جون حنانه من خبر نداشتم هی از هونیا می پرسید من به ذهنم هم نرسید برای چی پرس و جو می کنه
romangram.com | @romangram_com