#قشاع_پارت_387
-خوبی و نجابت به اعمال آدمِ نه سه متر پارچه ای که روی سر گذاشته می شه
دارا به حالت تمسخر برام دست زد و گفت:
دارا-بسیا ر جمله ی تأثیرگذاری بود..ولی عجیب چادر بهت می یاد عین ققدیسِ های اورشلیم می شی «با حرص نگاش کردم و دورم چرخی زد و گفت» چادر نذار چون بدتر جلب توجه می کنی،همه می گن چه زن زیبا و محجبه ای هووم به این می گن نماد یه دختر شرقی...البته برای پوشوندن سابقه ات طرح عالی ایِ به ذهن هیچکس نمی رسه که سورن یه حروم زاده ست!
با حرص و دندون قروچه گفتم:
-سورن..حرومزاده..نیست..حرفِ..دهنتو..بفهم..
دارا-آ!ببخشید عزیزم،این باید یه راز بمونه ولی اینجا که جز من و تو کسی نیست
-می شه گمشی بری بیرون؟سرم درد می کنه
دارا به دراور اتاق تکیه کرد نگام کرد و گفت:
دارا-نبود امیرعباس اینقدر بهت فشار می یاره که کار می کنی،محدود شدی،مجبوری از خیلی ها حرف بشنوی؟وجودش اونقدر تو زندگیت مهم بود؟ولی راستشو بخوای وجود اون نبود که مهم بود وجود یه مرد برای زن بیوه و جوونی مثل تو مهمه «با اخم و گنگی نگاش کردم و ادامه داد» دست به دست خونواده ی شریعتی گشتن بسته،دیگه غرتم اجازه نمی ده...می خوام سرپرستی تو و پسرتُ خودم به عهده بگیرم...
مسخره نگاهش کردم و گفتم:
-اُه نچای باغیرت!اگر تو آخرین مرد روی زمین باشی من یه لحظه به ازدواج با تو فکر نمی کنم،چی باعث شده فکر کنی من قبولت می کنم که اومدی می گی «می خوام سرپرستی تونُ به عهده بگیرم» ؟!؟! من سرپرست دارم خوبشم دارم نون خودمو خودم درمی یارم به سرخر هم نیازی ندارم
romangram.com | @romangram_com