#قشاع_پارت_385
دارا-عموش! «سر بلند کردم به دارا نگاه کردم که گفت» عموشِ نه باباش!
تو نگاه دارا چی بد؟یه حرفی یه حسی بود که انگار برای مقابله با امیرعباس به چشماش متصل کرده بود...!
مامان-چه عجب تشریف آوردین،خدا پدر دارا رو بیامرزه که شما رو راه انداخت
پس دارا خودشونو دعوت کرده!
دارا-خیلی دوست داشتم سورنُ ببینم از روزای اولی که به دنیا اومده بود تا حالا ندیدمش،البته یه بار هم جلوی آزمایشگاه دیدمش ولی متأسفانه توجهی بهش نکردم
هانی-سورن خیلی خوشگلِ عمودارا،شبیه آبجی هونیامِ،عموامیرعباس هم همیشه براش کلی لباس های خوشگل می خره که سورن خیلی خوش تیپ می شه من خیلی تیپشو دوست دارم
دستی رو سر هانی کشیدم و دارا گفت:
دارا-پس اینطوری عمو بودنشو ثابت می کنه؟
از جا بلند شدم و گفتم:
-ببخشید من یه کم سرم درد می کنه برم یه استامینوفن بخورم
به طرف اتاقم رفتم و با حرص گفتم «فکر کرده کیه که راجب امیرعباس اینطوری حرف می زنه؟»
romangram.com | @romangram_com