#قشاع_پارت_384
دارا-چشم من مخلصتم عمو،هونیا آب بیارم؟!
بابا از حرصی که از دست دارا می خورد خون خودشو می خورد،مامان با سینی چای اومد و هانی اومد کنارم نشست و سرشو نوازشی کردم که گفت:
هانی-حوصلم سر رفته سورن نیست؟!
لبخندی زدم و گفتم:
-شب می یاد
زن عمو-الهی بمیرم حتما بچه کلی هوائی می شه!
عمو-عمو-امیرعباس اومده دنبال بچه؟
بابا-نه مهران و عرشیا اینا همه می خواستند برن اونجا سورن هم بردن...
زن عمو-دلتنگی نمی کنه؟
سرمو به زیر بود به دستای سفید هانی که تو دستم بود نگاه کردم و گفتم:
-نه اون جونش به باباش وصلِ
romangram.com | @romangram_com