#قشاع_پارت_380

مامان در اتاقمو باز کرد و گفت:
مامان-هونیا عموت اینا اومدن بیا زشته سلام علیک نکنی،لباس خوابت که هنوز تنتِ! پاشو عوضش کن
-خیله خب
-اینا رو هم جمع کن زشته یه وقت می یان می بینن!
سری تکون دادم و مامان رفت...
مامان در اتاقمو باز کرد و گفت:
مامان-هونیا عموت اینا اومدن بیا زشته سلام علیک نکنی،لباس خوابت که هنوز تنتِ! پاشو عوضش کن
-خیله خب
-اینا رو هم جمع کن زشته یه وقت می یان می بینن!
سری تکون دادم و مامان رفت،لباسارو جمع کردم و بعد لباس خوابمو با یه شلوار جین و یه بلوز آستین بلند عوض کردم و موهامو بستم و یه شال سرم کردم..حالا که امیرعباس نیست یه حس بدی نسبت به مردای دیگه دارم دوست داشتم مثل قبل بگردم...
از اتاق اومدم بیرون،عمو اینا توی پذیرائی روی مبل نشسته بودن،با اومدن من دارا از جا بلند شد و پوزخندی از سر بدذاتیش روی لبش نشوند،با عمو روب*و*سی کردم که دارا گفت:

romangram.com | @romangram_com