#قشاع_پارت_379

لعیا-لباس تنش کن می بریمش
هدی اومد تو اتاق و گفت:
هدی-بیدار شدی؟
-چرا همه عزمتونو جزم کردید که برید اونجا؟!
هدی-عمو زنگ زده داره می یاد اینجا عرشیا رو هم که می شناسی،مهران هم سر دارا نمی یاد
از کشوی سورن لباساشو درآوردم و همونطور که خواب بود تنش کردم و بعد تو ب*غ*لم گرفتمش و هی ب*و*سیدمش که هدی شاکی گفت:
هدی-اَه ولش کن دیگه بابا ساعت هفت هشت می یاریمش،خوردی بچه رو بده من
دادمش دست هدی و لعیا گفت:
لعیا-می یاریمش هونیا نترس،خداحافظ
-مراقبش باشید خدا به همراهتون
سورنُ که بردن باز من شدم مرغ سر کنده و جریان هر هفته رخ داد،برای اینکه سرگرم بشم لباسائی که تازه از بازار گرفته بودم رو شروع کردم به تا کردن ولی مگه سرگرم می شه این ذهن وامونده!؟یعنی هاله هم می ره خونه ی عمورسول؟چرا از هدی تا حالا چیزی نپرسیدم؟!هاله چه شکلیِ؟یعنی ملیح خانوم و عمورسول به عنوان عروس پذیرفتنش؟

romangram.com | @romangram_com