#قشاع_پارت_375
-حتما
سر بلند کردم دیدم هدی جشم دوخته به دستام که روی شونه ام بود و ماساژ می دادم،با حرص گفت:
هدی-درد می کنه آره؟هی بار کن توی این قطار توی اون قطار
-خب هر کاری یه سختی ای داره
هدی-نه تو این ور بام افتادی،نه به اون هونیا نه به این هونیا
بابا-هدی!خسته است
هدی-خب یکی باید این حرفا رو بزنه!کِی می خواید بگید بهش؟!شما هی چشم و ابرو می یایید یا می گید «خسته است،بعدا...»
بابا-هدی!
سرمو به زیر انداختم و با حلقه ام بازی کردم و عرشیا که کنارم نشسته بود از جا بلند شد آهسته گفت:
عرشیا-هم خودتُ هم بچه اتُ هم اون پسره رو بدبخت کردی رفت!
عرشیا رفت توی اتاق و مهران که شنید عشیا چی می گه گفت:
romangram.com | @romangram_com