#قشاع_پارت_374
سریع رومو برگردوندم تا اشک توی چشمامو نبینه...
به سورن توی ب*غ*لم غذا می دادم و با هر سازش می ر*ق*صدیم تا آخر بهش بدم بعد هم دست و صورتشُ شستم و با هزار قصه و لالائی خوابوندمش وقتی با تموم خستگی اومدم تو هال و کنار بقیه نشستم دیدم نگاه های سر شام و موقع خوبوندن سورن همچنان ادامه دارند،به همه لبخندی زدم و گفتم:
-چی شده؟ «مامان استکان های چای رو جمع کرد و رفت تو آشپزخونه،رو به لعیا گفتم» دکتر گفته کی زایمان می کنی؟
لعیا-دو هفته ی دیگه
-ایشالله به سلامتی،اسمشو چی می خوای بذاری؟
لعیا-مهیاس!می گن از اسم های حضرت زهراست
لبخندی زدم و گفتم:
-ایشالله که خوش قدم باشه
لعیا-چرا برای سیسمونی چیدنمون نیومدی؟!
-ببخشید باید می رفتم بازار جنس می آوردم خیلی بد شد شرمنده
لعیا-اشکال نداره ولی روز اسم گذاری حتما بیائی ها!
romangram.com | @romangram_com