#قشاع_پارت_373
عرشیا-برای چی؟خب دلشون برای نوه اشون تنگ شده!
-کی میاریش؟
عرشیا-حالا بذار ببرم!
-عرشیا... «با نگرانی نگاش کردم و گفتم» یه وقت نبری بچه امو...
بابا-هونیا!
بابا با چشماش بهم فهموند که اعتماد کنم
مامان-بیائی سفره رو چیدم
-مامان روی زمین چرا انداختی؟!لعیا با این شکم چطوری روی زمین بشینه؟!بیا لعیا تو بشین روی صندلی سر میز...
ظرف غذاشُ روی میز گذاشتم و لعیا گفت:
لعیا-تو زحمت نکش،خسته ای؟
-من این روزا رو گذروندم حتی دیگه نفس کشیدن هم برای ادم سخت می شه انگار بچه توی گلوی آدمه! «لعیا لبخندی بهم زد و آهسته دستی روی شکمش کشیدم و لبخندی زدم و گفتم» لعیا تو خیلی خوشبختی که توی این روزا شوهرتُ کنار خودت داری!
romangram.com | @romangram_com