#قشاع_پارت_372
-مهران «مهران برگشت نگام کرد و گفتم» من نه گ*ن*ا*ه می کنم نه نون حروم می خورم نه سر بار کسی هستم من کار می کنم شغلمم شریفِ محیطش امنِ،از بازوهام دارم نون بچه امو خودم در می یارم تا خودم راحت باشم...
مهران-مگه امیرعباس نفقه ی یان بچه رو نمی ده که تو می گی نون بچه امو خودم در می یارم؟!
عرشیا از پشت سرم جواب داد:
عرشیا-چرا می ده ولی هر دفعه خانم پس می فرسته!
-امیر..امیرعباس که..که بابای بچه ی من نیست که بخواد... «وای تپش قلبم رفته بالا...»
مهران-چطور وقتی خونه اش...
-مهران بسته..من الأن خسته ام..نمی خوام جر و بحث کنیم،این زندگی منه و من دارم از پسش بر می یام...
مهران تا اومد حرف بزنه بابا گفت:
بابا-مهران!
عرشیا-می خوام فردا صبح سورنُ ببرم خونه ی عمورسول
-برای چی؟!
romangram.com | @romangram_com