#قشاع_پارت_370
-داره باهاش زندگی می کنه؟
مامان-پس چی؟!
روز از نو روزی از نو چه بسا بدتر دیگه امیرعباس برگشتنی نیست،هاله امیرعباسُ ضاحب شد و من به سادگی باختمش اونقدر ساده که حتی امیرعباس طی اون ماه ها نیومد صیغه امونو باطل کنه،اونقدر که حتی از کسی نخواست منو راضی کنه،منو بیارن ببینه حالا دیگه کم کم وقتی دنبال سورن می اومد که عرشیا هم اونجا باشه که سورنُ عرشیا ببره براش و عرشیا برگردونه که حتی با مامان و بابا هم برخورد نکنه...
روزهای تلخ من هر روز کدرتر می شد...
نیمه ی اول سال هم که گذشت و کم کم سالگرد جدائیمون سر رسید...از جا بلند شدم ولی چه بلند شدنی!تو اوج جوونی پیر و خسته بودم،نای کاری رو نداشتم،داغون تر از روزهای قبل بودم جای فراموشی امیرعباس خودمو فراموش کردم..برخلاف میل بابا و افکار مامان برای انجام ندادن اون شغل تصمیم گرفتم یه کاری بکنم تا باری از دوش بابا بردارم و مامان هم از سر و صدای سورن کمی آسوده بشه..راستش چند جا دنبال کار هم رفتم اما کافی بود تا شرایطم رو بدونند تا به یه چشم دیگه ببیننم!کافی بود که نیاز مالیمو می فهمیدن تا علنا توی همون جلسه ی اول نیت اصلی رو ابراز می کردن..نه نمی شد توی یه مکان خصوصی برای کسی کار کرد من به یه مکانی نیاز داشتم که سورن هم باهام باشه...بعد روزها فکر کردن و با مترو سفر کردن به این منطقه و اون منطقه سر آخر به شغل کاذبی که توی واگن های قسمت زنونه رایج بود رسیدم،اول ها خیلی سخت بود بین خیلی از زن هائی که کار می کردن پذیرفته نمی شدم،خیلی هاشون هم می خواستن خیلی زود سر از زندگیم دربیارن!مشکلات متعدد هم کم نبودن نگهبان های ایستگاه،دزدی توسط مسافرا،گم شدن وسایلم،یا توقیف وسایلم توسط مأمورها،سنگینی اثاث اونم با ی بچه ی دوساله که توی آ*غ*و*ش می داشتم و از صبح تا شب توی واگن ها می چرخیدم...گاهی دشت یه روزم توسط یه جیب بر توی قطار ازم زده می شد!مسافرا از سر و صدای فروشنده ها شاکی می شدن و دعوا راه می افتاد...همه ی این مشکلات یه طرف نارضایتی مامان و بابا هم یه طرف..پول جنسام که شامل لباس زیر زنونه بود با فروش النگوهائی که امیرحسین برام خریده بود تأمین کرده بودم از اون همه طلائی که وقتی از خونه ی امیرعباس می اومدم به تنم آویزون بود یه آویز که باز امیرحسین برام خریده بود تو گردنم موند و دو تا حلقه ی رینگی که اولیش برای ازدواج اولم بود و دومیش برای عشقم...
شب اونقدر خسته بودم که بابا می اومد دنبالم دیگه نای حرف زدن هم نداشتم،سورن هم انگار پا به پای من کار می کرد که تا خونه برسیم هر دو خوابیده بودیم...هر شب با دیدن این اوضاع مامان هزار و یک حرف می زد بهم ولی من دیگه پوستم کلفت شده بود دیگه هونیا سابق نبودم که جواب بدم فقط یه لبخند تحویل مامان می دادم و کارمو ادامه می دادم..شب های جمعه که همه می اومدن خونه امون و من آخر از همه می رسیدم...خدا می دونه وقتی مهران و عرشیا منو می دیدن چطوری خون خونشونو می خورد از اونا بدتر هم هدی بود..اون شب هم شب جمعه بود و همه خونه ی ما جمع شده بودند،وقتی از راه رسیدم چشم هائی بود که به کیسه های سیاه بزرگ خیره شده بودند که ته مونده ی جنسام توشون بود و خودنمائی می کردند،مامان طبق عادت همیشگی اومد جلو سورنُ از آ*غ*و*شم درآورد و جمله ی هر روزشو تکرار کرد:
مامان-این بچه رو هلاک کردی!
-سلام
هدی با حرص گفت:
هدی-واجبه سورنُ ببری؟
-اینطوری هم من راحت ترم هم سورن هم مامان
romangram.com | @romangram_com