#قشاع_پارت_369
انگار آب سرد ریختن روی سرم،سورنُ گذاشتم زمین و رفتم طرف مامان که مابین در ایستاده بود با لکنت گفتم:
-پش..پشی...پشیمون شد؟چرا؟!
مامان-عرشیا می گفت «به قاضی گفتِ من می خوام فکر کنم قاضی هم دادگاه رو انداخت واسه دو ماه بعد که همین ماه گذشته بود»
با عجله گفتم:
-خب؟خب خب چی؟چی شد؟
مامان-آبشو کشیدن چلو شد!گفته «هونیا که رفت،سورنُ که برد من دارم دیوونه می شم،حداقل سرم با زندگی گرم بشه،هاله هم که همه جوره داره پام می ایسته من که شدم جسم متحرک چه اون زن تو زندگیم باشه چه نباشه حداقل مثل اینکه به زندگیم سامون می ده،هونیا رو از سرم می اندازه...»
زانوهام خم شد دودستی زدم تو سرم و با ضجه گفتم:
-هونیا رو از سرش بندازه؟خاک بر سر من،خــاک بر سر من که زندگیمو باختم به خاطر یه دروغ دیگه،زنِ به من گفت «طلاقی در کار نیست!»
مامان با حرص گفت:
مامان-معلومه که می گه "طلاقی در کار نیست"،کدوم زنی به راحتی مردشو می بازه حتی اونی هم که از زندگیش بی زاره حرف رقیب که بیاد می شه عاشق سینه چاک...
به مامان نگاه کردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com