#قشاع_پارت_368

مامان-هونیا سرم رفت چرا فقط نگاهش می کنی حداقل کاری که می تونی بکنی اینِ که بچه اتُ ساکت کنی!
به مامان نگاه کردم،حسابی کلافه بود و سعی می کرد آروم باشه ولی باز هم کلافگیش توی لحنش مشخص بود...سورنُ ب*غ*ل کردم و گفتم:
-چیکار کنم همش بهونه ی امیرعباسُ می گیره این بچه رو می بره وقتی می یاره هوائیِ می دونی که چقدر دوستش داره
مامان-خب لباس تنش کن تا این پارک سر کوچه ببر..نمردی چهار ماه تو خونه زندانی بودی؟
نفسی با رنج کشیدم و آهسته گفتم:
-نه برم بیرون مردمو با خونواده هاشون ببینم دق کنم؟!
مامان-هونیا!از این حرفا نزن که کفری می شم..دمدمی مزاجی حدی داره جدا بشیم جدا بشیم هر چی گفتیم صبر کن «نه جدا بشیم» حالا جدا شدی،کاسه چه کنم چه کنم دستت گرفتی؟ «با بغض مامانُ نگاه کردم و مامان ادامه داد» می دونی گاهی فکر می کنم از سر ماجرائی که امیرعباس وارد زندگیت شد دیگه تاوون کار من و باباتُ نمی دی تاوون خودتُ می دی!
-از سر ماجرای من و امیرعباس نه از سر ماجرای لعیا و مهران که قصه اشون به سر رسید!
مامان-داری به خوشی اونا حسادت می کنی؟دِ اگر تو عقل داشتی که سر خوشبخت های این خونه بودی!
-که هوو باشم؟!
مامان-هوو چیه؟امیرعباس اگر می خواست زنِ رو نگه داره برات سینه نمی زد اگر حرف ه*و*س که ه*و*س یک روزه دو روزه نه یه عمر نه به اندازه ی یه خبر که تو کل فامیل بپیچه نه به اندازه ای که این بچه بگه "بابا" و اون جونشو بده نه به اندازه ای که با مهران سر جنگ برداره محض اطلاعت که عرشیا گفت «واقعا دادگاه بوده و امیرعباس هم زنِ رو مجبور کرده بیاد دادگاه همه کارها رو هم کردن ولی دم آخری خود امیرعباس پشیمون شد!»

romangram.com | @romangram_com