#قشاع_پارت_367
روزها از پس هم می گذشتند و من هر روز بدتر می شدم حالا دیگه هفته ای یک بار امیرعباس می اومد و سورنُ چند ساعت می برد و می آورد،همه به زندگیشون برگشته بودن همه چیز برای همه رنگ خوشی گرفته بود با گذر چهار ماه کش مکش خونواده ی شریعتی بالأخره لعیا و مهرانُ پذیرفته بودن،داستان اونا هم به خوشی کشید،هدی و عرشیا هم به زندگیشون سامون داده بودن و هدی آماده ی فصل جدید زندگیش می شد فصلی که بوی تکامل زندگیشُ می داد،بوی یه خبر خوش که هر لحظه منتظر شنیدنش بودیم...من تو چه اوضاعی بودم همه بردن و من باختم...کم کم موضوع من برای اطرافیان عادی شد حتی زودتر از اونچه خیال می کردم اونکه تغییر کرده بود و از قافله جا مونده بود من بودم حالا که تنم از گرما افتاده تازه به این نتیجه رسیدم که باید می موندم و می جنگیدم اونم به خاطر سورن!اما حالا نای رفتن سر کار و ساختن زندگی رو ندارم،شدم یه پاره استخوون،یه آئینه ی دق برای مامان و بابام حتی خواهر و برادری که ادعا می کردن پشتم ایستادن هم رفتن سر خونه و زندگیشون و علی مونده و حوضش...!
حالا کارم شده زانوی غم ب*غ*ل کردن و خاطراتُ دوره کردن خاطراتی که عین خوره منو می خورن،خوشی ای که زد زیر دلم و من نفهمیدم که لجبازیم فقط به خودم آسیب نمی زنه حالا فهمیدم چرا زن عمو پروانه ترجیح داد هوو بمونه به خاطر اینکه عرشیا،عرشیا بشه پسر بیست هفت هشت ساله ای که خونه داره،ماشین داره،مغازه داره،سالمِ از همه مهمتر سالم و بی منت دیگرون زندگی می کنه درسشو خونده کارشو داره،زنشو گرفته...زن عمو هم یه سایه بالاسرشِ،اونم منت کسی بالا سرش نیست با ملیح مامان قضیه رو پذیرفتن من چرا نپذیرفتم؟!مشکل امیرعباس بود که دروغ گفته بود اون باید مسئله رو حل می کرد نه من که صورت مسئله رو پاک کردم!اگر هاله واقعا اهل زندگی بود چرا شوهرشو یه سال ول کرد؟!چرا امیرعباس قسم می خورد که می خواد طلاقش بده شاید واقعا باید بهش فرصت طلاق می دادم!من یه بچه دارم که بابا گفتنش نسبت به امیرعباس از دهنش نمی افته،امیرعباس هم رهاش نکرده...
من اشتباه کردم؟؟؟
درست چی بود؟؟؟
شاید باید از کسی مثل عرشیا که بی تعصب به من و مایرعباس عمل می کنه می خواستم که درمورد هاله واقعیت ها رو بگه،شاید می بایستی به امیرعباس می گفتم اجازه بده یه ماه از هم دور باشیم شاید اینطوری دوری موقت فرصت درست فکر کردنُ بهم می داد!
من بی گدار به آب زدم،درست این بود که همه،بزرگتر ها خونواده ها دور هم جمع می شدیم و این مسئله رو حل می کردیم..چرا بعد چهار ماه این به مغزم رسیده؟چهارماه ندیدن امیرعباس خونُ به مغزم رسوند؟!هوا به سرم زده بود؟!من یه احمقم..حالا با این پسربچه چیکار کنم وقتی خودم هنوز برای یه تصمیم ماه ها طول می کشه تا درستشو انتخاب کنم؟!
آینده ام روی هواست بابا داره تأمینم می کنه ولی تا کی؟!دارم از خجالتش می میرم نه اینکه از این خونه نرفتم یکی رفته دو تا برگشته..سورن دو تای یه آدم بزرگ خرج داره،این خونه و اجاره اش،خرج خونه،خرج هانی و درس و مشقش که هر روز مدرسه یه هزینه ی اضافه می طلبه...عرض ی هیچ کاری هم که ندارم...دلم هم که..آه این نتیجه ی یه حماقتِ که از من سر زده!
حال امیرعباس چطوره؟اون هم مثل منه؟چرا باید مثل من باشه اون فقط منو از دست داده حتی سورنُ هم داره،اگر سورن به هفت سال برسه و حضانتشو ازم بگیره چی؟!وااای..واااـــی خدایا غلط کردم من بی بچه ام می میرم چرا با پنبه سر نبریدم پرا از پشت تلفن با شنیدن دو تا جمله زندگیمو خراب کردم؟!باید منطقی به قضیه فکر می کردم درستِ که نباید هاوار می شدم روی سر یه زندگی دیگه ولی چه زندگی ای؟پس حرفای امیرعباس چی؟اگر ازدواج مصلحتی نبوده پس چرا خونواده اش هم از این ازدواج خبر نداشتن؟!چرا باید پنهان می کرده شاید واقعا اون خونه ای که خریده بود مهریه اش بوده اگر دوستش داشت حالا که برگشت ایران چرا باز هم با من زندگی می کرد؟!اون ده روز هم که حتی تلفنش رو جواب نمی داد که اونقدر میس کال ((Miss Call افتاده بود...چرا الأن اینا یادم می آد؟!عقل نیست جان در عذاب است...!!!
سورن شروع کرد به گریه کردن،از سر و کول من بالا رفتن رفته خسته شده بود..به گردنش نگاه کردم هنوز زنجیر ون یکادش توی گردنش بود یاد اون روز افتادم درست همون روز بود که به عشقش اعتراف کردم...سورن نق وار گفت:
سورن-دَدَ..بابـا..دَدَ...
مامان در اتاقُ باز کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com