#قشاع_پارت_366

مامان زیر لب نجوائی کرد و عین من بغض کرده بود،بابا کمک کرد که برم داخل و به مامان گفت:
بابا-برو درُ باز کن تعارفش کن بیاد یه استکان چائی بخوره،حرمت نون و نمک خوردنِ نه انتقام جوئی...
رفتم به اتاقم،هیچ صدائی نمی شنیدم انگار همه برای ارتباط با هم لب خونی می کردند که هیچ صدائی نمی اومد ولی در عوض صدای قلب من کم مونده بود شیشه رو بلرزونه!روحم پشت در اتاق ضجه ی امیرعباسُ می زد ولی انگار از در بیرون نمی رفت!ناله هام توی حنجره ام زندونی بودن و چشمم روی حلقه ام قفل شده بود...در اتاق باز شد و مامان با سورن اومد تو اتاق سریع بلند شدم و اشکامو پاک کردم و سورنُ از مامان گرفتم و غرق ب*و*سه کردمش..بوی امیرعباُ می داد عین معتادی که کوکائین به بینی می کشه تا از خماری دربیاد بوی امیرعباسُ از تن سورن می کشیدم تا دردم تسکین پیدا کنه...
مامان-هونیا چیکار می کنی بچه رو چلوندی!
-رفت؟!
مامان سری تکون داد و سورن با بغض گفت:
سورن-بابا!
-الهی قربونت برم می یاد...
مامان-اگر می دونستم کی داره کلاف بدبختی تو رو می بافه به خدا قسم...
نتونست حرفشو ادامه بده و رفت،سورنُ تو ب*غ*لم فشردم و گفتم:
-خوش به حالت امیرعباسُ دیدی؟کاش بهش می گفتی دل مامانمو پس بده داره داغون می شه کاش می گفتی هر چی تو نامردی کردی و دروغ گفتی و خ*ی*ا*ن*ت کردی مامانم هنوز گرفتارتِ...خدایا چی بگم؟لعنت کنم؟چی رو؟کی رو؟اولاد پیغمبرُ؟!هر جای این سر داغ تر اونجا جای من داره این عشق از قلبم زبونه می کشه نجاتم بده،نجاتم بده...

romangram.com | @romangram_com