#قشاع_پارت_365

-خداحافظ
ذاه افتادم دو قدم دور نشده بودم که صدام کرد:
امیرعباس-هونیا،مراقب خودتون باش
برنگشتم ببینم آثاری که روی صداشِ به خاطر اشکاشِ...تا برسم طبقه ی پائین حس کردم یکی اونقدر گلومو داره فشار می ده تا خفه بشم...بابا از تو ماشین پیاده شد و اومد طرفم،می دونست حالم خیلی بده منو تو آ*غ*و*شش گرفت و انگار بمب توی حنجره ام ترکید و بلند بلند و های های اشک ریختم و گفتم:
-بابا...بابا قلب شکستمو توی آ*غ*و*ش امیرعباس جا گذاشتم بابا کمکم کن...
بابا سرمو ب*و*سید و اؤومم کرد و کمک کرد تا بشینم توی ماشین...
روز های بی امیرعباس بودن سخت تر از اونچه بود که همه بهم می گفتن،جدائی ما درست عین یه ایهام بین اعضای خونواده ام بود،انگار همه می دونستن که نباید درمورد جدائیمون با من حرف بزنه هر کی از راه می رسید و منو میدید گریه های بی انتهای من از سر گرفته می شد،سورن هم که نمک روی زخمم بود وقتی که "بابا" گفتنُ ترک نمی کرد و به در خونه می کوبید و به خاطرش گریه می کرد...از آب و غذا افتادم از حرف زدن از شور و هیجان از حاضرجوابی و سر به هوائی طی یکماه و نیم هونیا تبدیل شد به زنی ساکت،پریشون،افسرده حال با دنیائی فکر و حرف که توی سرش عین یه کوه تلنبار بود،شب تا صبح یه گوشه نشستن و فکرکردن به سرنوشتم شده بود کار هر روز و شب من...شب تاریکُ با در آ*غ*و*ش کشیدن تی شرت امیرعباس به صبح می رسوندم و لحظه های تنهایم رو با نگاه کردن به عکساش که توی گوشی موبایلم بود سیر می کردم...توی اون خونه بیشتر شبیه آئینه ی دق بودم تا دختری شکست خورده و افسرده حال!مامان روز به روز عصبی تر و بی حوصله تر و بابا روز به روز پیرتر و افسرده حال تر..انگار حال والدینم از منم بدتر بود...هدی و عرشیا که ابدا درمورد امیرعباس یا هاله یا حتی خونواده ی شریعتی حرف نمی زدن،لعیا و مهران هم که همچنان در کش و تاب ارتباط مجدد با خونواده ی لعیا بودن و این ارتباط مهم تر از رابطه ی از دست رفته ی من بود...
بعد یکماه و نیم امیرعباس اومد جلوی در خونه که بابا رفته بود در رو باز کنه و سورنُ برای یکساعت از ما گرفت و گفت «بعد یکساعت بر می گردونمش به هونیا هم بگید نگران نباشه سورنُ می یارم بچه به این کوچیکی به مادرش بیشتر نیاز داره تا به من...» ولی تا امیرعباس بیاد من عین مار دور خودم می پیچیدم و از نگرانی دو سه باری حالم بهم خورد،عین مرغ سر کنده توی حیاط پرسه می زدم و چشمم به ساعت گوشیم دوخته بودم..مامان و بابا هم فقط نگران نگام می کردن و بابا هم هر از گاهی می گفت «می خوای تا بهش زنگ بزنی؟!» و هر بار انگار یه شوک به من می داد که حق ندارم مثل قدیم با امیرعباس رابطه داشته باشم!توی حیاط توی اون هوای سرد بهمن ماه که سوز سختی داشت و درست عین نوک شلاق به صورتم و دستم اصابت می کرد،توی حیاط راه می رفتم و مدام به این فکر می کردم که اگه بچه امو نیاره چی؟چیکار باید بکنم؟!اونقدر این جمله ها رو تکرار کرده بودم که حتی مغزم هم از شنیدن این جمله خسته شده بود چه برسه به بقیه!وقتی صدای زنگ در اومد انگار روی سرم هاوار ریخت هزار نفر توی گوشم زمزمه کردن «پشت در امیرعباسِ» «پشت در عشقتِ» «پشت در ایستاده» «هونیا،امیرعباسِ!» با چنان رنجی به بابا که توی ایون ایستاده بود نگاه کردم که حس کردم از درد خودم بهش تزریق کردم که آهسته گفت:
بابا-می خوای بیارمت تو که نبینیش؟
سری تکون دادم و با بغض گفتم:
-پاهام به زمین میخ شدن!

romangram.com | @romangram_com