#قشاع_پارت_364

سرمو به زیر انداختم و گفتم:
-من زن عموپروانه نمی شم،همسر دوم نمی شم،هوو نمی شم بگو بمیر ولی نمی مونم...
بابا سری تکون داد و رفت،به طرف خونه نگاه کردم،تک تک لحظه هامون توی این خونه عین یه فیلم اکران شد تنم داغ کرده بود آهسته انگشتامو روی مبل کشیدم و خودمو تو ب*غ*ل امیرعباس روی مبل دیدم،صداش توی گوشم پیچید «گاهی فکر می کنم مرگ برادرام حکمت خدا بوده وگرنه من رسوا می شدم،خیلی عاشقتم...» روی گردنم دست کشیدم انگار هنوز جای ب*و*سه اش مثل لحظه ی اول گرم بود،به طرف اتاقمون رفتم اونجا نبود حتما تو اتاق سورن بود،به تختمون نگاه کردم تپش قلبم بالا رفت آهسته زیر لب گفتم:
-خدا چطور تحمل کنم دلم می خواد زیر غرورم بزنم زیر ارزش و باورهام..زیر این قلب شکسته شده...
از روی چوب لباسی تی شرتشُ برداشتم نمی خواستم مقابله کنم و برش ندارم گذاشتمش تو کیفم بغضمو قورت دادم،دلم می خواست تموم لباساشو جمع کنم ولی مگه لباساش جای خودشو می گیرن؟!فقط عطر تنشو برام تداعی می کنند..به دستم نگاه کردم حلقه اش توی دستم بود،خواستم حلقه امُ از دستم دربیارم ولی دستام می لرزید،مشت کردم و گفتم:
-نمی خوام دربیارم این حلقه ی عشقمه حتی اگر دروغ گفته باشه حتی اگر خ*ی*ا*ن*ت کرده باشه هر چی باشه این حلقه رو زمانی بهم داده که توی چشماش عشقُ می دیدم...
روم رو برگردوندم و به طرف اتاق سورن رفتم دیدم سورنُ ب*غ*ل کرده و می بوئید و می ب*و*سید و می گفت:
امیرعباس-بابا رو فراموش نکنی ها..بابا ترکت نمی کنه نمی ذارم کسی بیاد و تو رو از من بگیره یکی یکدونه ی من..بابا هر هفته می یاد می بینتت..خودشو ازم گرفت تو رو هم داره از من می گیره...
-امیرعباس
برگشت و منو نگاه کرد چشماش سرخ بود،دستمو طرفش دراز کردم که سورنُ بگیرم ولی امیرعباس دستشو طرفم دراز کرد و گفت:
امیرعباس-بیا حداقل ب*غ*لت کنم همه چیزُ اینقدر زود از یاد بردی؟! «قدم برداشتم طرفش منو کشید تو آ*غ*و*شش و سرمو ب*و*سید و گفت» من عشقم دروغ نبود هونیا... «آهسته سینه اشُ ب*و*سیدم این آخرین باریِ که تو ب*غ*لش هستم دلم نمی خواد از این آ*غ*و*ش بیرون بیام آهسته تو گوشم گفت» ما با هم خوشبخت بودیم... «لبهامو روی هم گذاشتم و از آ*غ*و*شش اومدم بیرون و سورنُ خواستم از بگیرم،نمی دونست به من نگاه کنه یا به سورن!سورنُ رها نمی کرد دستشو ب*و*سید و گفت» پسرکوچولوی من...

romangram.com | @romangram_com