#قشاع_پارت_363

اشکام عین ابر بهار از چشمام بی وقفه می بارید امیرعباس هم انگار به انتهای بازی رسیده درمونده نگاهم می کرد انگار دیگه از خستگی نا نداشت دیگه نمی تونست باهام چونه بزنه و به زور متوسل بشه چون خودشم از کش مکش و جر و بحث خسته شده بود نمی دونم پیش خودش چه فکری می کرد که هی رنگش زرد و زردتر می شد،با یه صدای گرفته گفت:
امیرعباس-هونیا پشیمون می شی داری زندگی خودت و سورنُ به تباهی می کشی،سورن وقتی هفت سالش شد خیلی راحت می تونم ازت بگیرمش حتی الأن!چرا اینقدر نترس شدی؟چی تو رو از من دور می کنه؟!
با بغض گفتم:
-امیرعباس همه چیز خراب شده اعتمادها از بین رفته،می خوام برم هر چی هم محدودم کنی...
توی چشماش نگاه کردم چقدر دوستش دارم ولی....آهسته دستمو روی سینه اش گذاشتم و کنارش زدم و رفتم سراغ سورن،دیدم خوابیده،ب*غ*لش کردم و روی زمین گذاشتمش و لباس تنش کردم...امیرعباس نمی اومد چرا نیومد باز هم اصرار کنه؟!برای اونم تموم شده؟داره ازم می گذره..من می تونم بدون اون زندگی کنم؟زمان به سرعت می گذشت انگار لحظه های ترک کردنش با لحظه های موندن کنارش جاشونو معاوضه کرده بودن...بابا اومد،در رو باز کردم اومد بالا منو دید و گفت:
بابا-امیرعباس کجاست؟
-می خوای باهاش حرف بزنی؟!
بابا-هونیا تو داری مو رو می بینی و ...
-بابا!بابا تروخدا ما حرفامونو زدیم وسایلمو ببر نمی خوام ببینیش یا ببینتت،من با هیچ وعده وعیدی دیگه نمی مونم برو بابا خواهش می کنم...
بابا اول نگاهم کرد بعد با سکوت وسایلمو برداشت و گفت:
بابا-اگر کوتاه می یام بخاطر اینِ که من وادارات کردم وارد این زندگی بشی نمی خوام بازم وادارت کنم که بمونی باشه این زندگیِ توئه با اینکه می دونم می دونم کارت بیش از هر کسی به احساس خودت لطمه می زنه ولی باشه...

romangram.com | @romangram_com