#قشاع_پارت_362
-با موبایلت
به طرفی که اشاره کردم نگاه کرد و موبایلشو روی تخت دید و واررفته گفت:
امیرعباس-هونیا می خوای از من جدا بشی؟!
-دقیقا از شخص تو
امیرعباس-هونیا ما یه پسر داریم،سورن از من نیست ولی به ارواح خاک جفت برادرام که لحظه ای فکر نکردم و باور نداشتم که این بچه از من نیست پس ما یه پسر داریم به فکر پسرمون باش...
-اون پسر منه تا حالا هم اگر فکر نکردی فکر کن که برادرزاده اتِ،تو می تونی با هاله جون یه بچه بیارید و به اون عشق بورزی!
امیرعباس-هونیا چرا با من اینطوری می کنی آخه من چی برات کم گذاشتم؟
-صداقتت رو امیرعباس!صداقتت رو..تو به من تعلق نداری تو صاحب داری،صاحبی که خیلی از من قدرتمندترِ،کسی که تو رو با پولش می خَره و منو با پولش از تو می گیره ،من با هاله حرف زدم و از همه چی باخبرم دیگه حرفی نمی شنوم دیگه باورت ندارم، حتی یه لحظه هم نمی تونم بهت اعتماد کنم چون هر حرفی که بزنی فکر می کنم دروغِ
امیرعباس آروم و با رنج گفت:
امیرعباس-پس عشقمون!
-عشقمون نه باید بگی پس عشقت چی هونیا!عشق من با شکستن قلبم پرپر شد من خیلی دوستت داشتمامیرعباس خیلی عاشقت بودم اونقدر که هر وقت صبح چشممو باز می کردم قبل اینکه یادم بیفته امروز هم زنده ام و زندگی می کنم یادم می افتاد امروز هم بیشتر از دیروز عاشقتم امروز هم تشنه ام بهت...تموم دنیای من بودی ولی منُ شکستی من زن عمو پروانه نمی شم،من هووی یه زن دیگه نمی شم،من زاپاس نمی شم که اگر از اون خونه خیر ندیدی بیای توی این خونه تو برای من خونه ی دوستتُ گرفتی ولی برای زنت رفتی خونه خریدی،امیرعباس من برعکس تصور تو بچه نیستم،تو همه جورِ منو تو آب نمک گذاشتی..منو..غرورمو..ارزشمو آوردی پائین!نمی تونم،نمی خوام ببخشمت نمی تونم بهت فرصت بدم منو له کردی می فهمی؟!آینده ای که با تو می دیدم رو با دروغت به آتیش کشیدی،خیلی راحت زندگی من ویرون شد به دست های کسی که عاشقش بودم..بذار برم تا از نگه داشتنم پشیمون نشدی..منو تو اگر توی این خونه نگه داری بدتر از دستم می دی اگر این راستِ که دوستم داری بذار برم امیرعباس
romangram.com | @romangram_com