#قشاع_پارت_357
-من چه نیازی به پول هتل اون دارم؟!بعدشم اجاره می کرده خب چرا خریده؟!
«راست می گه ای هونیای احمق بازیت داده بازیت داده،بازیت داده..من عشق نیستم من ه*و*سشم اونقدر پشت این زن گرمِ که با وجود اینکه بهش گفتم من زنشم و ما یه بچه داریم ککشم نگزیده چون می دونه که امیرعباس ولش نمی کنه من چی دارم؟از کجا معلوم اون هم یه زن خوشگل نباشه تنها دارائی من قیلفه امِ نه اخلاق دارم نه سیاست دارم نه پول دارم...هاله گفت»
-چی شد زن صیغه ای؟باختی نه؟بچه ات هم رو دستت موند نه؟اصلا برام مهم نیست که یه بچه از امیرعباس داری،ما توی کانادا اینو یاد می گیریم که شخص مهمه و زندگی در حال باید باشه نه تو گذشته نه تو آینده نه با اشخاص وابسته به شخص؛این حرفای تو نقطه ضعف زن های کشور های سنتی ای مثل ایرانِ...
با حرص گفتم:
-دروغ می گی عین ســگ...بچه ی ما خواه ناخواه امیرعباسُ به من بر می گردونه...
خندید و گفت:
-به تو نه،من هم اینقدرها سنگ دل نیستم،امیرعباس می تونه بچه اشُ ببینه ولی به شرط اینکه آزمایش دی اِن اِی بهم نشون بده که بچه ی خودشِ!
با عصبانیت گفتم:
-این مرد بدردنخور خائن ارزونی خودت،اگر این سنت نبود صدسال سیاه باهاش زیر یه سقف نمی رفتم،داغ دیدن پسرمُ هم به دلش می ذارم ولی اینم یادت باشه همونطور که از فرصت سوءاستفاده کرد و در نبودِ تو خیلی راحت با من یه سال زندگی کرد و پولاشو برای من خرج کرد و با من معاشقه داشت پس خیلی راحت باز هم همینکار رو می کنه و تو یه زن بدبختی که ارزشی برای خودت قائل نیستی و به همه چیز حتی به شریک زندگیت هم به چشم یه کالا می بینی که می خوای با پول بخریش و تا مادامی که این شیوه رو در پیش گرفتی هرگز با امیرعباس خوشبخت نیستی و هیچ سودی از عشق نمی بری و همه ی اطرافیانت تو رو تا زمانی می خوان که تو پول داری پس تو یه زن نیستی تو یه بانک مرکزی هستی که وام می دی تا مشتری داشته باشی بدبخت ولی می دونی من توی یه سال زندگی حتی همین امروز که همش دعوا و درگیری داریم امیرعباسُ شیفته و عاشق خودم دیدم چون من چیزی نداشتم که بهش بفروشم خودم بودم که ارزش داشتم!
هاله با حرص زیادی گفت:
romangram.com | @romangram_com