#قشاع_پارت_358
-اینو نگی چی بگی!؟
-من خوشبختانه خونواده دارم و ازدواج با امیرعباس یه اشتباه بود فردا از زندگیش می رم و تو از نو می تونی اجاره اش کنی ولی من کاری باهاش کردم که هیچ زنی جای منو براش پر نمی کنه...
هاله جیغ زد:
-خفه شـو..خفـه شــو...
موبایل رو قطع کردم،حس می کردم از بالای یه قله ای به ته دره پرت شدم تموم روح و تنم درد می کرد دلم می خواست از جا بلند بشم ولی انگار به زمین گرم خورده بودم،قلبم درد می کرد نه درد از مریضی درد از شکستن،انگار دار و ندارمو دزدیده بودن یه دزدی که از اول صاحب دار و ندار من بود فقط هویتش پنهان بوده،اشکی که از چشمم می ریخت داغ بود انگار این داغی از حرارت قلب آتیش گرفته ام بوده...
شماره ی خونه ی بابا رو گرفتم با اولین بوق آزاد تلفنُ برداشتن،بابا بود نگران گفت:
بابا-امیرعباس!
-بابامهراد؟
بابا-جان بابا؟جان بابائی؟تو کجائی؟تو رو کجا برده که من ده روزه ازت بی خبرم؟!
-ما عین ده روز رو خونه بودیم امیرعباس در رو باز نمی کرد،بابا ما رو تو خونه زندونی کرده بیا دنبالم..هرچی زودتر بیا،من با زنش حرف زدم می گه طلاقی در کار نیست!نگذار بیشتر از این توی این خونه غرورم له بشه،زندگی ما تموم شده بیا این جسم بی جونمو ببر که امیرعباس روح و قلبم رو ازم گرفته فقط یه جسم بی جون دارم که می خوام فقط یچه امو بزرگ کنم...
بابا-زنشو دیدی؟!رفتی هتل زنشو ببینی؟
romangram.com | @romangram_com