#قشاع_پارت_356
-منم زنشم..یه سوالی دارم،بگو.. «لبمو زیر دندون کشیدم و گفتم» بگو واقعا اومدی ایران طلاق بگیری؟
یه کم مکث کرد و بعد گفت:
-طلاق؟!طلاقی در کار نیست،من اومدم با امیرعباس تو ایران زندگی کنم،توی این یک سال هم دنبال کارای سکونتمون بود...
با حرص عصبی گفتم:
-داری دروغ می گی..!
-چرا باید دروغ بگم؟!ببین بچه،امیرعباس اگر هم بخواد منو ول نمی کنه من اونقدر حُسن دارم که حتی اگر قلبش منو نخواد عقلش نمی ذاره از من جدا بشه،تو فکر کردی تک دختر یک تاجر چرمُ که یه کانادائیِ و امیرعباس با وجودش اقامتش رو توی کانادا گرفته رو ول می کنه به تو که بیوه ی برادرش هستی می چسبه؟!من با پولم امیرعباسُ می خرم!
پوزخندی صدادار زدم و گفتم:
-خیال کردی با گدای زیر پل طرفی؟!امیرعباس به لطف امیرحسین و تحصیلات خارج از کشورش خوب داره پول به جیب می زنه تو همین یه ساله هم بارشُ بسته دیگه به پول تو چه احتیاجی داره؟!
خیلی خونسرد گفت:
-عزیزم امیرعباس طمع کارتر از این حرفاست اون به خاطر پولم هم که شده منو ول نمی کنه و همینطور که به زندگیش با من ادامه می ده و هر دفعه وعده ای جدید از من می شنوه و پایبندتر می شه نه اینکه چیزی از من نمی کنه بلکه وابسته تر هم می شه چرا باید منو طلاق بده می دونی که برای من تو تهران خونه گرفته...
-که پول هتل نده!
romangram.com | @romangram_com