#قشاع_پارت_352

-نه «با بغض و صدای لرزون گفتم» نیستم
عاصی شده از جا بلند شد و با حال و روز خودِ من گفت:
-دروغ می گی عین سگ!نکن لامصب داری زندگیمونو می پاشونی من اون زنِ رو دارم طلاق می دم به خدا دارم طلاق می دم
-اون که...داره عـِ..عین سگ دروغ می گه..تو..توئی امیرعباس...دو ماه وقت داشتی..چیکار کردی؟!کدوم دادگاه رفتی؟نمی خوای..تو نمی خوای...من می رم
خسته نگاهم کرد و گفت:
هونیا دارم می بُرّم،خسته ام کردی..از کارات و رفتارات عاصی شدم دو ماهه زندگیمو زهر کردی خسته شدم...
نفسام با گریه از پشت لبهام سوزناک خارج می شد با چشمای خیس نگاهش کردم بی طاقت اومد طرف لبهای خیس از اشکمو ب*و*سید!با تموم وجود می خواستمش اما زدمش،رهام نمی کرد محکم تر زدمش و هولش دادم و جیغ زدم:
-ولم کن «لبمو گزیدم،با گریه نگاش کردم و گفتم» ازت متنفرم امیر...از اینکه منو کشتی و هنوز هم با جسم و روحم توی این دنیا زنده ام که تا ابد زجر بکشم بدون اینکه قلبم بتپه ازت متنفرم لعنت به تو...لعنت به تو..حتی الأن هم دست از ه*و*سرانی بر نمی داری،زنتُ طلاق نمی دی،منو نگه داشتی..اون بچه رو به خودت وابسته کردی..داری چه غلطی می کنی؟!
عصبی چنگی به موهاش زد و گفت:
امیرعباس-می خوام با چنگ و دندون یه زنِ نفهمُ نگه دارم
-اگر می خواستی طلاقش بدی چرا خونه براش گرفتی؟!

romangram.com | @romangram_com