#قشاع_پارت_347
امیرعباس-پاشو این بچه گرسنه اشِ غذاشو بده
-به من چه مگه نمی گی بچه اتِ غذاشو بده دیگه!
-دعوای ما رو به سورن نکشون آخه تو چطور مادری هستی؟!
-من زن بابام،مادر نیستم
-بیا بابائی بیا غذا بدم به پسرم
سورن-نه..ماما...
-مامانت دیوونه شده بیا ما بریم شاید تنهائی عقلش رو سر جاش بیاره
-عقل تو رو چی سر جاش می یاره؟!
امیرعباس جوابمو نداد و سورنُ ب*غ*ل کرد و رفت..تلفن کنار تخت رو برداشتم دیدم قطعِ،با حرص کوبوندمش زمین و داد زدم:
-امیرعباس تا کی می خوای منو زندانی کنی؟!
-تا هر وقت آدم بشی
romangram.com | @romangram_com