#قشاع_پارت_348
با حرص به هال خونه رفتم دیدم داره از جعبه ی حریره بادام توی بشقاب سورن پودرشو می ریزه تا به سورن غذا بده،با حرص بهش گفتم:
-اون که آدم نیست توئی،اصلا دیگه نمی خوام باهات زندگی کنم
خونسرد نگاهم کرد و گفت:
-مگه دست توئه؟
-پست دست کیه؟همه چیز اونطور می شه که من می گم من می خوام
نگاهم کرد و جوابمو نداد و جیغ زدم:
-امیرعبـــاس!
سورن از دادم زد زیر گریه و امیرعباس با عصبانیت گفت:
-دردُ امیرعباس که هم داری جون منو می گیری هم این بچه رو،خودتم نمی دونی چی می خوای و چیکار داری می کنی،خدا لعنتت کنه بانی و باعث اون که زندگی منو به این روز انداخت
-منظورت مهرانِ؟!اون که زندگی تو رو به این روز انداخته خودتی توی دروغ گو!
امیرعباس با حرص خفه نگام کرد و جوابمو نداد،همونطور جلوی اُپِن راه می رفتم و عصبی گفتم:
romangram.com | @romangram_com