#قشاع_پارت_346
-الو...سلام... «به من نگاهی کرد و بعد گفت» من شرکت نیستم...چیکار داری؟...الأن نمی تونم بیام..کار دارم...سر کار نیستم یه کار شخصی دارم...خب زنگ بزن به برادرت "هاله" من چه می دونم چیکار کنی اَه...می گم نمی تونم بیام دست از سرم بر می داری یا نه؟! «تلفنش رو قطع کرد و دید هنوز دارم نگاش می کنم و گفت» چیه؟!
-زن عقدیتُ ول کردی چسبیدی به زن صیغه ایت؟!خیلی کارت زشته شاید کار واجبی داشته باشه!
امیرعباس دکمه ی آسانسور رو زد و جوابی نداد...
سورن-مامان...هام
-الأن می ریم خونه غذا می دم بهت...
رفتیم تو خونه و امیرعباس در رو قفل کرد و گفت:
-کلیدتُ بده
-من زندانی تو نیستم امیرعباس
-کــلید؟
-نمی دم «کیفمو به زور ازم گرفت و با حرص جیغ زدم» امیرعبـــاس،خودمو می کشم از شرت راحت شَما
امیرعباس دستشو به معنی "برو" تکون داد و کیفُ بهم پس داد منم با حرص کیفُ کوبوندم زمین و رفتم تو اتاق..سورن دنبالم گریه کنان اومد،خودمو پرت کردم روی تخت،سورن همینطوری از سر و کولم بالا می رفت و ماما..ماما.. می کرد
romangram.com | @romangram_com