#قشاع_پارت_336
برگشت دستشو بلند کرد،از ترس خودمو کشیدم عقب با بغض خیلی خیلی شدیدی از این کارش گفتم:
-بزن..بزن..همین یه..یه قلمو..نداشتیم..بزن..خَ..خلاصم کن
امیرعباس با حرص گفت:
-لا اله الا ا...
سورنُ ازم گرفت و سورن محکم به گردنش چسبید حالا دوتائی مادر و پسر با هم بلند بلند گریه می کردیم چند دقیقه گذشت جدّی با جذبه گفت:
-ساکت می شی تا بچه رو ساکت کنم یا نه باید اول تو رو ساکت کنم؟
لبهامو محکم روی هم گذاشتم تا بی صدا گریه کنم سورن به مرور ساکت شد امیرعباس قفل در رو زد تا پیاده بشه و سورنُ روی صندلیش بذاره..همین که در عقب سمت چپُ باز کرد تا سورنُ سر جاش بذاره من در سمت راست رو باز کردم تا بدوأم برم..صدای داد امیرعباس کل خیابونُ گرفت:
-هونیا صبر کن...
ولی من دوئیدم عین یه اسب یهو پر از قدرت دوئیدن شدم و با هر هونیا گفتن امیرعباس انگار به سرعتم افزوده می شد،یکی مدام تو سرم می گفت سورن چی؟بچه ات؟پسرت؟پاره ی تنت؟برگرد،صبر کن،بی بچه ات!؟سورن همش یازده ماهشه هونیا...بچه ام..بچه ام تو ماشین امیرعباسِ..سورن کوچولوِ من...آرنجمو کشید از ترس جیغ زدم و چون یهو متوقفم کرد خوردم زمین،سریع با یه حرکت بلندم کرد و منو کشید طرف خودش عین یه ببر زخمی نفس نفس می زد و عصبی توی چشمام نگاه کرد و گفت:
-فرار؟فرار؟!
-ولم کن...
romangram.com | @romangram_com