#قشاع_پارت_334

بابا-جان بابا؟باشه می یام می یام بابائی
موبایلمو قطع کردم،سورن هم همراه من گریه می کرد و همش درحال تقلا کردن بابا بابا می کرد که جیغ زدم:
-بابا و درد..بابا و کوفت،کدوم بابا؟!به تو هم رحم نکرده،تو رو هم گول زده...
ماشین متوقف شد فکر کردم تو ترافیکیم،سرمو پشت صندلی ای که روبروم بود گذاشتم و های های گریه کردم سورن هم از یه طرف باهام کلنجار می رفت تا از ب*غ*لم دربیاد عصبی سر بلند کردم و با حرص گفتم:
-...چرا آروم و قرار نداری؟بشین دیگه بشین..اَه..اَه...مرده شور تو و من و اون باباتُ ببرن که...
-بچه رو بذار رو صندلیش بیا جلو بشین
یه لحظه از شنیدن این صدا کپ کردم!با همون چشمای خیس و نفس حبس کرده بهش نگاه کردم حداکثر ساعت یازده و نیم دوازده بود،این وقت روز باید شرکت باشه!کی سوار ماشین امیرعباس شدم ن؟!شاید شبیه امیرعباسِ!چرا خودتُ اسکل می کنی این چشمارو فقط خدا مخصوص یه نفر زده،پیاده شو پیاده شو پا نده به این نمک نشناسِ رذل...تا دستم به طرف دستگیره رفت قفل مرکزی رو زد،با در کلنجار رفتم و جیغ زدم:
-باز کن امیرعباس
-گفتم بچه رو بذار رو صندلی بیا جلو بشین از این وسط هم میای جلو می شینی!
مابین صندلی راننده و کمک راننده رو نشون داد
-دیگه تموم شد ، دوران خریت هونیا سر اومد

romangram.com | @romangram_com