#قشاع_پارت_332
-تو لطف کن خفه شو
دارا-تو مرد به طالع نیستی هونیا،شاهرخ،امیرحسام،امیرحسین حالا هم امیرعباس،ای بابا میگن خوشگل ها شانس ندارن آ
پسش زدم و با حرص قدم برداشتم دنبالم راه افتاد و گفت:
دارا- یه سال باهاش زندگی کرده
ایستادم با حرص و جیغ گفتم:
-خفه شو داره،خفه شو خفه شو
با گریه به طرف خیابون رفتم برای اولین ماشین که به سمتم اومد دست تکون دادم نفهمیدم چه ماشینیِ،چه کسی راننده اشِ..سریع نشستم تا از اونجا دور بشم،صدای هق هق گریه ام تموم فضای ماشینُ پر کرده بود..داشتم دیوونه می شدم حرفای دارا توی سرم رفته بود روی اکو و مدام از پرده ی گوشم عبور می کرد و من هر لحظه بیشتر تخریب می شدم..دستام می لرزید،قلبمم درد می کرد از شکستن درد می کرد حرفای تکراری توی سرم غوغائی به پا کرده بودن سورن همش می خواست از ب*غ*لم دربیاد و به طرف جلو بره..هی مهارش می کردم و اون بازم در تکاپو بود،موبایلمو از جیبم درآوردم شماره ی بابا رو گرفتم تا بابا گفت:
بابامهراد-الو؟ «چنان به هق هق و گریه افتادم که بابا با ترس گفت» چیه بابا؟چی شده؟!بلائی سر سورن اومده؟امیرعباس طوریش شده؟
-من..منُ کشتن بابا..منُ امروز قتل خاص کردن
بابا وارفته و آروم گفت:
بابامهراد-چـی؟!؟!!
romangram.com | @romangram_com