#قشاع_پارت_328

-بچه ام ترسیده اشکالی نداره
عرشیا رفت بیرون و امیرعباس سورنُ تو ب*غ*لم گذاشت و شروع کردم بهش شیر دادن..اولش نمی سوخت ولی بعد چند دقیقه با هر بار مکیدن سورن انگار تیر به پشتم می زدن..امیرعباس و مامان با نگرانی نگاهم می کردن و امیرعباس گفت:
امیرعباس-بسته،رنگت پرید!
-الأن خوب می شم بچه ام تازه ساکت شده..آه...
مامان-بسته مامان،بچه ساکت شده،نمی تونی شیر بدی از خودت کار اضافی نکش!
امیرعباس برگشت به مامان نگاه کرد و بعد سورنُ از من گرفت و سورن باز شروع کرد به گریه کردن و امیرعباس صدا زد:
امیرعباس-هانی..؟هانی عموئی بدو بیا..پسرم با هانی بازی کنه..مامان هونیا لباس تنش کن ببرمش دَدَ هان؟..بریم دَدَر؟...
سورن دستشو طرفم دراز کرد که بازم شیرش بدم...هانی اومد و چنتائی با کلی ادا و اطوار سورنُ ساکت کردن...
فردای اون روز تا امیرعباس رفت شال و کلاه کردم رفتم یه آزمایشگاه و آزمایش بارداری دادم و قرار شد بعدازظهر جوابشو بدن...از آزمایشگاه که اومدم بیرون یکی سوت ملودی واری زد،برگشتم دیدم داراست!!
-بر خر مگس معرکه لعنت!
...

romangram.com | @romangram_com