#قشاع_پارت_327

مامان در اتاقُ باز کرد و لباسمو درست کردم و مامان گفت:
مامان-چی شد؟
امیرعباس-خواب دیده پریده ترسیده...
مامان-برم یه لیوان آب بیرام برای بچه ام الهی قربونش برم،چیه مامان؟
مهران و عرشیا اومدن تو اتاق و یه کم امیرعباس و سورنُ نگاه کردن و مهران گفت:
مهرانبیا بهش شیر بده اینطوری آروم نمی شه
مامان-بیا مامان،بیا پسر قشنگم آب بخوره...
سورن اونقدر گریه می کرد که نمی خواست آب بخوره..مهران با تشر گفت:
مهران-هــونیا!بچه ات هلاک شد آ،بیا بگیرش شیر بده ماتش برده
-بده من امیرعباس
امیرعباس-مگه پشتت نمی سوزه؟!

romangram.com | @romangram_com