#قشاع_پارت_326

-تهدیدم نکن که تو تمام زندگیت دروغِ

اشکامو پاک کرد و گفت:
-بغض نکن به قلبت فشار می یاد هیس..هیس..هرچیز زندگی من دروغ باشه عشقم به تو راست تر از هر چیزیِ که وجود داره «اومد جلو تا ب*و*سم کنه که پسش زدم،چشماشو روی هم گذاشت و عصبی و با حرص و صدای خفه گفت» بس کن
گفتم:
-تا زنتُ طلاق ندی نمی ذارم بهم دست بزنی!
بازومو با همون حالش گرفت،اونقدر محکم که نفسم گرفت و با لحن قبلی گفت:
-اگر بخوام تو یه لحظه هم نمی تونی مقاومت کنی!
-ولم کن..آی..آی امیــر.. «صدای گریه ی سورن اومد رهام کرد و سریع از جا بلند شدم و سورنُ ب*غ*ل کردم و گفتم» جــان مامان..جـان..
سورن محکم به گردنم آویزون شده بود و حالا بدون اینکه چشمشو باز کنه گریه می کرد و «بابا..بابا» می گفت.امیرعباس درحالی که سورنُ ازم می گرفت گفت:
امیرعباس-بدش من..بیا بابا..جــان پسر قشنگم..چیه بابائی؟الهی قربونش برم،خواب دیدی؟نترس بابا اینجاست..جـان؟...

romangram.com | @romangram_com